نویسنده :
بهنام - ساعت ٤:۱٩ ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
الان یه هفته شده که فهمیدم رفتی. تواین روزا تمام لحظاتی که با هم بودیم رو مرور کردم اما خودم اصلا نخواستم بهشون فکر کنم بلکه فقط کافیه ١ دقیقه تنها بشم ، همشون میاد سراغم. شدم مثل روانی ها اما روانی ای که از خودش فرار می کنه ، از تنها بودن ، از فکر کردن ، از گذشته ، از کسی که یه عمر عاشقش بود.
نمی خواستم بنویسم اما نتونستم آخرین حرفامو بهت نگم ، بغض داره خفم می کنه. الان که دارم این پست رو میذارم خیلی دیدنی ام، کاش بودی و می دیدیم ، کاش می دیدی باهام چیکار کردی ، کاش صورتمو میدیدی که از اشک خیسه اما نمی تونم به کسی بگم که دارم میمیرم از درد. همشو تو خودم میریزم ، یواشکی گریه می کنم که کسی نبینم. چاره ای ندارم نمی خوام بفهمن باهام چیکار کردی . . .
کاش می شد از این شهر برم ، هر جا پا میذارم رد پای تو اونجا ست. خودم رو می زنم به اون راه که از فکرت فرار کنم اما مگه این فکر لعنتی میذاره، اما مگه میشه خاطرات رو فراموش کرد، مگه میشه زندگی نکرد.
میدونم مثل احساسم که هیچ وقت نتونستی یا نخواستی درکش کنی ، الان هم نمی تونی درک کنی که تو چه وضعیتی ام . . .
ایشالله خوشبخت بشی عزیزم. ایشالله از من بیشتر دوستت داشته باشه. دارم میمیرم مرجان، دارم له می شم، باور کن. کاش بودی سرمو می ذاشتم رو شونتو تا آخر عمرم زار میزدم. آه...... فقط ازت یه چیزی می خوام اونم اینکه دعا کنی که طاقت بیارم.
وای خدااااااااااااااااا !!!! با تو حرف میزنم! چقدر گریه کردمو ازت خواستم که ما رو بهم برسون! هااااااااااا؟؟؟ چقدر التماس کردم! اما انگار نمیشنیدی! لااقل الان که ازت می خوام فکرشو از سرم بیرون بیاری ، حرفمو بشنو! نمی بینی چه جوری زار میزنمو التماس می کنم؟ خدا نکنه تو هم نمی خوای ببینی تو دلم چی می کذره؟ نکنه تو هم خودتو زدی به اون راه!
خدا اگه کم اوردم خودت مقصری ها. اگه بهت کافر شدم خودت مقصری ها. هر کسی ظرفیتی داره، من دیگه طاقت ندارم دیگه نزدیکه بزنم به سیم آخر. خودت که شاهد بودی ٨ سال صبر کردم ٨ سال دعا کردم. تورو به هر کی دوست داری دست از سرم بردار! دارم میمیرم ، دارم آب میشم. بغض داره خفم می کنه آی ی ی ی ی خدا کاش اصلا نبودم کاش اونقدر بی ایمان بودم که خودمو خلاص می کردم. خدا هر چی بگم بازم کم گفتم از شکایت هام ازت. خودت که می دونستی که تو دلم چیزی جز عشق نبود، خودت که می دونستی هدفم پاک بود. مگه خودت نگفتی شما از من بخواهید تا اجابت کنم ، پس چرا اینکارو با من کردی؟. خدا می خوای بهت کافر بشم؟ می خوای ثابت کنی ضعیفم؟؟ خدا تو رو خدا دست از سرم بردار. دارم میمیرم.
بیشتر از این نمی تونم بنویسم. دارم می ترکم از گریه. خدایا کمکم کن.
نویسنده :
بهنام - ساعت ٩:٥٩ ق.ظ روز سهشنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
| ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم |
|
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم |
| دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند |
|
از گوشهی بامی که پریدیم ، پریدیم |
| رم دادن صید خود از آغاز غلط بود |
|
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم |
| کوی تو که باغ ارم روضهی خلد است |
|
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم |
| صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن |
|
گر میوهی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم |
| سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل |
|
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم |
| وحشی سبب دوری و این قسم سخنها |
|
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم |
از این شعر خیلی خوشم اومد واسه همین گذاشتمش. واقعا عالیه!!!
نویسنده :
بهنام - ساعت ٢:٤٠ ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

نه اینکه حواسم به وبلاگم نباشه ها نه!
حال نوشتن ندارم یا شاید چیزی واسه نوشتن ندارم.
نویسنده :
بهنام - ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
نویسنده :
بهنام - ساعت ۱٢:٠۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

بازم تنها شدم ، تنهایی من واسه هر چی بد باشه واسه وبلاگم خوبه!
هر وقت تنها میشم میام خودمو با اون سر گرم می کنم.